حدیث عنوان بصری
با سلام از اینکه مدت زيادی نبودم از همه دوستان معذرت می خواهم کارام خیلی متراکم شده و دیگر اوقات زیادی برایم نمی ماند البته امروز با دست پر آمده ام و برای عاشقان طریق دوست و رهروان راه عشق مطلبی آماده کرده ام که امیدوارم مورد رضایت حضرت حق قرار گیرد ضمنا زحمت تایپ این مطلب را دوست عزیزم جناب آقای گلستان کشیده که از همین جا از ایشان هم تشکر می کنم .
حدیث را با ترجمه و متن اصلی آورده ام که همه ازش استفاده کنند .
بسم الله الرحمن الرحیم
حدیث عنوان بصری
أقولُ:وَجَدتُ بِخَطِّ شَیخِنا البَهائی ـ قدس الله رُوحَهُ ـ ما هذا لَفظُهُ:
قالَ الشَّیخُ شَمسُ الدِین مُحَمَّدُ بنُ مَکِّیٍ: نَقَلتُ مِن خَطِّ الشَّیخِ اَحمَدَ الفَراهَانِیِّ رَحِمَهُ اللهُ عَن عُنوان البَصریٍ ـ و کانَ شَیخاً کَبِیراً قَدأَتَی عَلَیهِ اَربَعٌ وَ تِسعُونَ سَنَةً ـ قالَ: کُنتُ اَختَلِفُ اِلَی مالِکِ بِن اَنَسٍ سِنِینَ؛ فَـلََّما قَدِمَ جَعفَرٌ الصادِقُ عَلَیهِ السلام اَلمَدیِنَةُ اِختَلَفتُ اِلَیهِ و اَحبَبتُ أن آخُذَ عنه کَما أَخَذتُ عن مالِکٍ.
علامه مجلسی در بحارالانوار گوید: من به خط شیخ مان؛بهاءالدین عاملی ـ قدس الله روحه ـ روایتی را بدین عبارت یافتیم:
شیخ شمس الدین محمد بن مکی «شهید اول» گفت: نقل می کنم از خط شیخ احمد فراهانی ـ رحمه الله ـ از عنوان بصری ـ و وی پیرمردی فرتوت بود که از عمرش نود و چهار سال سپری می گشت ـ که گفت: سالیانی به نزد مالک بن انس رفت و آمد داشتم چون جعفر صادق علیه السلام به مدینه آمد من به نزد او رفت و آمد کردم و دوست داشتم همان طوری که از مالک تحصیل علم کرده ام از او نیز تحصیل علم نمایم.
فَقال لی یَوماً: اِنّی رَجُلٌ مَطلُوبٌ وَ مَعَ ذلک لی اَورادٌ فی کُلِّ ساعَۀٍ مِن آناء اللَّیلِ و النَّهارِ، فَلا تَشغَلنی عَن وِردی وَ خُذ عَن مالِکٍ و اختَلِف اِلَیه کَما کُنتَ تَختَلِفُ اِلَیهِ.
روزی حضرت به من گفت: من مردی هستم که دستگاه حکومت به دنبال من است (و آزاد نیستم و وقتم در اختیار خودم نیست و جاسوسان حکومتی مرا مورد نظر و تحت پیگرد دارند) علاوه بر این در هر ساعتی از شبانه روز وردها و ذکرهایی داریم که بدانها مشغولم. تو مرا از وردم باز مدار! و آنچه که از علم می خواهی از مالک بگیر و نزد او رفت و آمد داشته باش چنانکه قبل از این پیش وی رفت و آمد داشتی.
فَاغتَمَمتُ مِن ذلک وَ خَرجتُ مِن عِندِهِ وَ قُلـتُ فی نَفسی؛ لَو تَفَرَّسَ فِیَّ خَیـراً لَما زَجَرَنی عَنِ الاِختِـلافِ اِلَیه وَ الاَخذِ عَنهُ فَدَ خَلـتُ مَسجِدَ الرَّسُولِ (ص) وَ سَلَّمتُ عَلَیهِ ثُمَ رَجَعتُ مِنَ الغَدِ الی الرَّوضِۀِ وَ صَلَّیتُ فیها رَکعَتَینِ وَ قُلتُ: اَسئَلُکَ یا الله یا اَلله اَن تَعطِفَ عَلَیَّ قَلبَ جَعفَرٍ وَ تَرزُقَنی مِن عِلمِهِ ما أهتَدی بِهِ اِلی صِراطِکَ المُستَقیم.
من از این جریان غمگین شدم و از نزد وی بیرون آمدم و با خود گفتم اگر حضرت در من نشانه ی هدایت و خیری می یافت مرا از رفت و آمد به محضرش و فراگیری علمش محروم نمی کرد. پس از آن (در مسیر خود به مسجد الرسول رفته) داخل مسجد شدم و بر آن حضرت سلام کردم (و بیرون آمدم) سپس فردای آنروز باز به روضه مسجدالبی آمدم و دو رکعت نماز گذارده و عرض کردم: خدایا! پرودگارا! از تو می خواهم قلب امام جعفر صادق را به من مهربان کنی و از علمش مقداری روزی من نمایی تا به سوی راه مستقیم و استوارت راه یابم.
وَ رَجَعتُ اِلی داری مَغتَمّاً وَ لَم اَختَلِف اِلی مالکِ بنِ اَنسٍ لِما اُشرِبَ قَلبی مِن حُبِّ جَعفرٍ فَما خَرَجتُ مِن داری الاّ اِلی الصَّلوۀِ المَکتُوبَۀِ حَتّی عیلَ صَبری فَلَمّا ضاقَ صَدری تَنَعَّلتُ وَ تَرَدَّیتُ وَ قَصَدتُ جَعفراً وَ کانَ بَعدَ ما صَلَّیتُ العَصرَ.
با حال اندوه به خانه ام بازگشتم و چون دلم از محبت جعفر جرعه نوش شده بود دیگر نزد مالک بن انس نرفتم و از منزلم خارج نشدم مگر برای نماز واجب.
روزی بعد از نماز عصر بود که صبرم تمام شد و در حالی که سینه ام گرفته و طاقتم به پایان رسیده بود کفشهای خود را پوشیدم و ردایم را بر دوش افکنده آهنگ زیارت و دیدار جعفر بن محمد را کردم.
فَلَمّا حَضَرتُ بابَ دارِهِ اِستَأذَنتُ عَلَیهِ فَخَرَجَ خادِمٌ لَهُ فَقالَ: ما حاجَتُکَ ؟ قُلتُ السَّلامُ عَلی الشَّریف فقالَ هُوَ قائِمٌ فِی مُصَلاّهُ.فَجَلَستُ بِحِذاءِ بابِهِ فَما لَبِثتُ اِلاّ یَسیراً اِذ خَرَجَ خادِمٌ فَقالَ اُدخَُل عَلی بَرَ کَۀِ اللهِ فَدَخَلتُ وَ سَلَّمتُ عَلَیهِ فَرَدَّ السَّلامَ وَ قالَ: اِجلِس غَفَرَ اللهُ لَکَ.
چون به در خانه حضرت رسیدم اجازه ورود خواستم یکی از خدمت کاران بیرون آمد وگفت چه کاری داری؟ گفتم: میخواهم بر شریف سلام کنم.
خادم گفت: او در محل نمازش به نماز ایستاده است مختصری درنگ نمودم که خادمی آمد و گفت داخل شو که برکت خدای بر تو روی کرده است (که در این موقع حضرت تو را پذیرفت). داخل شدم و بر حضرت سلام نمودم. حضرت پاسخ گفتند و فرمودند بنشین خداوندت بیامرزد.
فَجَلَستُ فَأطرَقَ مَلیّاً، ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ وَ قالَ: ابُومَن؟
قُلتُ: اَبو عَبدِاللهِ. قالَ: ثَبَّتَ اللهُ کُنیَتَکَ وَ وَفَّقَکَ یا اَبا عَبدِاللهِ، ما مَسألَتُکَ ؟ فَقُلتُ فِی نَفسی: لَو لَم یَکُن لِی مِن زِیارَتِهِ وَ التَّسلیم غَیرُ هَذَا الدُّعاءِِ لَکانَ کَثیراً.
نشستم, حضرت قدری به حال تفکر سر به زیر انداختند, و سپس سر خود را بلند نمودند و گفتند: کنیه ات چیست؟ گفتم ابا عبدالله حضرت فرمودند: خداوند کنیه ات را ثابت گرداند و تو را موفق بدارد ای ابا عبدالله درخواستت چیست؟ (حضرت باز سر خود را به زیر انداخت و منتظر پاسخ من شد), در این لحظه با خود گفتم: اگر برای من از این دیدار و سلامی که بر حضرت کردم غیر از همین دعا هیچ چیز دیگری نباشد, همین بسیار است.
ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ ثُمَّ قالَ: ما مَسئَلَتُکَ ؟ فَقُلتُ: سَألتُ الله اَن یَعطِفَ قَلبَکَ عَلیَّ وَ یَرزُقَنی مِن عِلمِکَ وَ اَرجو اَنَّ اللهَ تَعالی أَجابَنی فِی الشَّریفِ ما سَألتُهُ فَقالَ: یا أباعَبدِاللهِ ! لَیسَ العِلمُ بِالتَّعَلُّمِ، اِنَّما هُوَ نورٌ یَقَعُ فِی قَلبِ مَن یُریدُ اللهُ تَبارَکَ وَ تَعالی اَن یَهدِیَهُ. فَاِن اَرَدتَ العِلمَ فَاطلُب اَوَلاً فِی نَفسِکَ حَقیقَۀَ العُبُودیَّۀِ وَ اطلُبِ العِلمَ بِاستعمالِهِ وَ استَفهِمِ اللهَ یُفهِمکَ.
حضرت باز سر خود را بلند نمود و گفت: چه می خواهی؟گفتم از خداوند در خواست کردم تا دلت را بر من نرم و مهربان کند و از علمت روزی ام کند و از درگاهش امید دارم آنچه را درباره ی حضرت شریفت خواسته ام به من عنایت کند.
حضرت فرمود: ای ابا عبدالله, علم به آموختن نیست. علم تنها نوری است که قرار می گیرد در دل کسی که خداوند تبارک و تعالی ارادۀ هدایت او را کرده است. پس اگر خواهان علم هستی ابتدا در جانت حقیقت عبودیت را طلب کن و علم را با عمل کردن به دانشت بخواه و از خدای طلب فهم کن تا تو را فهمیدن آموزد.
قُلتُ: یا شَریفُ. فَقالَ: قُل: یا اَبا عَبدِاللهِ. قُلتُ: یا اَبا عَبدِاللهِ، ما حَقیقَۀُ العُبُودیَّۀِ؟ قالَ: ثَلاثَۀُ أشیاءَ: اَن لا یَری العَبدُ لِنَفسِهِ فیما خَوَّ لَهُ اللهُ مِلکاً لأَِنَّ العَبیدَ لا یَکونُ لَهُم مِلکٌ , یَرَوَنَ المالَ مالَ اللهِ یَضَعونَهُ حَیثُ أمَرَهُمُ اللهُ بِهِ وَ لایُدَبِّرَ العَبدُ لِنَفسِهِ تَدبیراً وَ جُملَۀُ اِشتِغالِهِ فِیما اَمَرَهُ تَعالی بِهِ وَ نَهاهُ عَنهُ. فَاذا لَم یَرَالعَبدُ لِنَفسِهِ فیما خَوَّلَهُ اللهُ تَعالی مِلکاً هانَ عَلَیهِ الاِنفاقُ فِیما أَمَرَهُ اللهُ تَعالی اَن یُنفِقُ فِیه. وَ اِذا فَوَّضَ العَبدُ تَدبیرَ نَفسِِهِ عَلی مُدَبِّرِهِ هانَ عَلیهِ مَصائِبُ الدُنیا وَ اِذا اِشتَغَلَ العَبدُ بِما اَمَرَهُ اللهُ تَعالی وَ نَهاهُ، لا یَتَفَرَّغُ مِنهُما اِالَی المِراءِ وَ المُباهاۀِ مَعَ النّاسِ.
گفتم: ای شریف, گفت: مرا اباعبدالله صدا بزن. گفتم: ای أباعبدالله, حقیقت عبودیت کدام است؟ بیان فرمود که سه چیز است: 1)بندۀ خدا برای خودش در آنچه خدا به وی سپرده ملکیتی نبیند. چرا که بردگان مالی ندارند, همه اموال را مال خدا می بیند و در جایی که خداوند امرشان کرده که مصرف کنند قرار می دهند. 2)و بندۀ خدا برای خودش مصلحت اندیشی و تدبیر نکند. 3)و تمام اشتغال او به کاری منحصر شود که خداوند او را به آن کار امر و یا از آن نهی فرموده است.
بنابراین, اگر بندۀ خدا برای خودش در آنچه که خدا به او سپرده ملکیتی نبیند, انفاق نمودن در آنچه خدا امرش کرده بر او آسان می شود. و چون بندۀ خدا تدبیر امور خود را به مدبرش بسپارد مصائب و مشکلات دنیا بر وی آسان می گردد. و زمانی که اشتغال ورزد به آنچه خداوند به وی امر و نهی کرده, دیگر فراغتی برای خودنمائی و فخرفروشی بر مردم نمی یابد.
فَاِذا اَکرَمَ اللهُ العَبدَ بِهذهِ الثَلاثَۀِ هانَ عَلَیهِ الدُّنیا وَ اِبلیسُ وَ الخَلقُ. وَ لا یَطلُبُ الدُنیا تَکاثُراً وَ تَفاخُراً وَ لا یَطلُبُ ما عِندَ النّاسِ عِزَّاً وَ عُلُوّاً وَ لا یَدعُ اَیّامَهُ باطِلاً فَهَذَا أوَّلُ دَرَجَۀِ التُّقی. قالَ اللهُ تَبارَکَ وَ تَعالی: تِلکَ الدّارُ الآخِرَۀُ نَجععَلُها لِلَّذینَ لا یُریدونَ عُلوّاً فِی الاَرضِ وَ لا فِساداً وَ العاقِبَۀُ لِلمُتَّقینَ.
چون خداوند بندۀ خود را به این سه خصلت گرامی دارد, دنیا و ابلیس و مردم در نظر وی آسان می گردد و به جهت زیاده اندوزی و فخرفروشی و مباهات بر مردم دنبال دنیا نمی رود و برای عزت و بزرگی آنچه را که در دست مردم است, طلب نمی کند و روزگارش را به تباهی از کف نمی دهد.
این اولین پله از نردبان تقوا است. خداوند تبارک و تعالی می فرماید: «آن سرای آخرت است که برای کسانی که در زمین ارادۀ بلندمنشی ندارند و دنبال فساد نمی گردند, قرار دادیم و سرانجام نیک تنها برای مردم با تقوا است.»
قُلتُ یا اباعبدالله اَوصِنِی؟ قالَ: اُوصیکَ بِتِسعَۀِ اَشیاءَ فَاِنَّها وَصِیَّتی لِمُریدِی الطَّریقِ اِلَی اللهِ تَعالی وَ اللهَ أساَلُ اَن یُوَفِّقَکَ لاِستعمالِهِ ثَلاثُۀٌ مِنها فِی رِیاضَۀِ النَّفسِ وَ ثَلاثَۀٌ مِنها فِی الحِلمِ وَ ثَلاثَۀٌ مِنها فِی العِلمِ فَاحفَظها وَ اِیَّاکَ وَ التَّهاوُنَ بِها قَالَ عُنوانٌ: فَفَرَّغتُ قَلبی لَه.
گفتم: یا اباعبدالله! مرا سفارش و توصیه ای کن. فرمود: تو را به نه چیز سفارش می کنم که آنها توصیه ام به آرزومندان راه خداوند است و از پروردگار خواهانم تا تو را در انجام آنها موفق نماید. سه مورد آن در تربیت و تأدیب نفس و سه قسم در صبر و بردباری و سه امر آن در علم و دانش است. پس نگه دارنده این سفارشات باش و مبادا در انجام آنها سستی نمایی.
عنوان گوید: دلم را برای گفته هایش خالی و فارغ نمودم.
فَقالَ: امَّا اللَّواتِی فِی الرِّیاضَۀِ فَاِیَّاکَ اَن تَاکُلَ ما لاتَشتَهِیهِ فَاِنَّهُ یُورِثُ الحِماقَۀَ وَ البَلَهَ وَ لا تَأکُل اِلاّ عِندَ الجُوعِ وَ اِذا اَکَلتَ فَکُل حَلالاً وَ سَمِّ اللهَ وَ اذکُر حَدیثَ الرَّسولِ(ص) ما مَلَأَ آدمیٌّ وِعاءً شَرّاً مِن بَطنِهِ فَاِن کانَ وَ لابُدَّ فَثُلثٌ لِطَعامِهِ وَ ثُلثٌ لِشَرابِهِ وَ ثُلثٌ لِنَفسِهِ.
پس حضرت بیان کرد: اما آن چه که در تربیت نفس است: 1ـ مبادا چیزی را بخوری که بدان اشتها نداری که این حماقت و نادانی را به همراه دارد 2ـ نخور مگر آنگاه که گرسنه شوی 3ـ و چون خواستی بخوری به نام خدا از حلال بخور. و یادآور سخن رسول الله(ص) را که فرمود: هیچ وقت آدمی ظرفی را بدتر از شکمش پرنکرده است.پس اگر ناچار به خوردن شد یک سوم شکم را برای طعام و یک سوم برای آب و ثلث دیگر را برای تنفسش باز گذارد.
وَ اَمَّا اللَّواتی فِی الحلم: فَمَن قالَ لَکَ اِن قُلتَ واحِدۀً سَمِعتَ عَشراً فَقُل: اِن قُلتَ عَشراً لَم تَسمَع واحِدَۀً.
وَ مَن شَتَمَکَ فَقُل لَهُ اِن کُنتَ صادقاً فیما تَقُولُ فَأسألُ االلهَ اَن یَغفِرَ لی وَ اِن کُنتَ کاذِباً فِیما تَقُولُ فَاللهَ اَسألُ اَن یَغفِرَ لَکَ وَ مَن وَعَدَکَ بِالخَنی فَعِدهُ بِالنَّصِیحَۀِ وَ الرَّعاءِ.
اما سه خصلت صبوری: 1ـ اگر کسی به تو گوید: اگر سخنی گویی ده برابر می شنوی تو بگو: اگر ده تا بگویی سخنی هم نشنوی.
2ـ اگر کسی تو را دشنام دهد به او بگو: اگر در گفته ات راستگویی از خداوند خواهانم که از من درگذرد و اگر دروغگویی از خداوند خواهانم از تو درگذرد.
3ـ اگر کسی تو را تهدید به ناسزاگویی کند تو او را به خیر خواهی و مراعاتش مژده بده.
وَ اَمَّا اللَّواتِی فِی العِلم فَاسأَلِ العُلَماءَ مَا جَهِلتَ. وَ ایَّاکَ اَن تَسأَلَهُم تَعَنُّتاً وَ تَجرِبَۀً و اِیَّاکَ اَن تَعمَلَ بِرَأیِکَ شَیئاً. وَ خُذ بِالاِحتیاطِ فِی جَمیعِ ما تَجِدُ اِلَیهِ سَبیلاً. وَ اهرُب مِنَ الفُتیا هَربَکَ مِنَ الأَسَدِ وَ تَجعَل رَقَبَتَکَ لِلنَّاسِ جِسراً.
اما آن سه که دربارۀ علم است: 1ـ آنچه را که نمی دانی از دانایان بپرس و مبادا سؤالی برای امتحان کردن و به زحمت انداختن از آنان بپرسی.
2ـ مبادا بر اساس خودرأیی و خودمحوری دست به کاری زنی, و در تمام کارهایی که زمینه احتیاط وجود دارد مسیر احتیاط را رها مکن.
3ـ از فتوا دادن بگریز همان طور که از شیر درنده می گریزی و مراقب باش گردن خویش را پل عبور مردم قرار ندهی.
قُم عَنِّی یا اباعَبدِالله فَقَد نَصَحتُ لَکَ وَ لاتُفسِد عَلیَّ وِرِدی فَانِّی امرُءٌ ضَنینٌ بِنَفسی وَ السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدَی.
ای اباعبدالله دیگر از نزدم برخیز براستی که برایت خیرخواهی کردم و ذکر و وردم را از بین نبر که من مردی بدگمان به نفسم هستم و بر گذشت عمر و ساعات زندگی دقت دارم. و سلام بر پیروان هدایت.
امیدوارم مورد استفاده و عمل همه دوستان قرار گیرد التماس دعا